آغوش باز کن پدر !
خسته و رنجور و دل شکسته ،
با کوله باری از نیاز
سوی تو می آیم ...
تا در حریم پر مهرت عقده گشایی کنم
و در آستان جانفزایت
غم از دل بزدایم
...
آغوش باز کن
که آهوانه بسویت پناه آورده ام ...
این روزها ،
حالِ چندان خوشی ندارم !
اسیرِ درمان و تخت و طبیبم !
درد ، میهمانِ جسمِ رنجورم گشته
و خواب از چشمانِ بیمارم رَخت بسته است !
داروهای بی اثر ،
غذای این تن خسته شده اند و
اشک و آه و ناله ،
قوتِ این روحِ بیقرار !
...
این روزها ،
درد و غم و غصّه
می آیند و می روند و گاه می مانند ...
اما نمی دانم ...
تو چرا نمی آیی ؟!
چون شمع ، قطره قطره آب می شوم
و ذرّه ذرّه می سوزم
اما ...
نشانی از تو نیست !
و خوب می دانم
که بستر پر التهابم
تنها با حضور تو آرامش می گیرد
و دردهای بی شمارم
با دستان پدرانه توست که التیام می پذیرد ...
*****
بر سر بالین بیمار رخت روزی گذر کن
بین که جز عشق تو بر بالین پرستاری ندارد
اگر نبودیم آن روز که دستان سراسر عطوفت و عظمت
امیر مومنان علی بن ابی طالب علیه السلام
را به نشان بیعتی نا گسستنی بفشاریم ،
اما ...
امروز چونان کوه ، استوار ، ایستاده ایم !
نه دست ، که دل هایمان
دخیلِ دست های ولیِ زمان
مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف
می شوند .....
و آوا سر می دهیم :
.
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
.
باز هم جا ماندم ...
نه میهمان عرفات شدم
و نه زایر شش گوشه !
پارسال ، صحن و سرای آن امام رئوف ،
میزبانِ عقده های دلم شد و
امسال ...
کوله بار سنگین گناهان
زمین گیرم کردند
و ماندم در اسارتِ این قفس !
سیلابِ دیدگانم رخصت نمی دهند ...
.
.
گاهِ نیایش است
دعایم کنید ...
--------------------------------------------------------------------------------------
بعد نوشت :
عرفه امسال هم گذشت !
کی میدونه سال دیگه کجاییم ؟!
زیر خروارها خاک ؟! صحرای عرفات ؟! بین الحرمین ؟!
یا بازهم اسیرِ زندانِ بی کسی؟؟؟
خدایا !
حسرت تنفس در هوای روحبخش عرفات رو بر دلم نگذار !
همون جایی که رایحه دل انگیز گل نرگس ، فضا رو معطر کرده !
پدر را دیدم ...
با همان هیبت همیشگی !
با قامتی بلند ، با وقار و آراسته
با همان چهره نورانی ...
عازم زیارت بود ؛
پا در رکابش شدم
به سان کودکی هایم ، گام به گام همراهی اش کردم ؛
اما ...
مسیر تشرّف ، مسیر همیشگی نبود !
ابهّت و عظمتش نفس را در سینه ام حبس کرده بود
و زیبایی و جمالش ، شوق زیارت را در دلم افزون می کرد ...
شاید مسیر ملکوت بود !
راهی که سالهاست پدر ، برای زیارت برگزیده است !
به آستانه رسیدیم ، پدر ایستاد ...
سر به آسمان داشت و تلألؤ گنبد !
بلند بلند اذن دخول خواند ...
... و من بودم و بغضی گلوگیر و دستانی بی رمق ...
من بودم و نم نم اشکی که سیلاب شد ...
هق هق گریه ای که ضجّه شد ...
.
.
.
چشمانم را گشودم
نه از صوت دلنشین پدر خبری بود و نه از چشمک طلایی گنبد اثری !
تنها ، ردّ پای گرم اشک بر گونه هایم جا مانده بود ...
و گلویی که از شدت هق هق و ضجّه می سوخت ...
دلتنگ تر شدم !
برای هر دو پدر !
پدری که سالهاست حسرت بوسه بر دستان پر مهرش بر دلم مانده ...
و پدری که آغوش گرم ضریحش ، پناهِ بی کسی هایم بوده و هست ...
به یاد آوردم ... سال گذشته ... شب ِ میلاد ... همینجا ... چگونه پدر خطابش کردم و ...
یک سال گذشت اما ...
هنوز همان طفل خطاکارم ، که سنگ می اندازد و شیشه می شکند ...
و نیز قلب حجتِ خدا را ... اما نه از روی لجاجت ، که از سر بازیگوشی و شیطنت ...
و هنوز همه امیدش به هیبتِ پدر است و پناه گرفتن پشت آن قامت رعنا ...
باز هم ضمانتش می کنی ؟!
" الا یا ضامن آهو
بجز کویت کدامین کو
پناهم می دهد آخر ؟ "
تا اذان صبح فرصت زیادی باقی نمونده بود . مفاتیح رو برداشتم و ورق زدم .
دلم میخواست دعای ابوحمزه رو زمزمه کنم ؛ بخاطر ضیق وقت به حالت تفأل یکی از صفحات مربوط به این دعا رو باز کردم .
چشمم که به اولین جمله افتاد بغضم ترکید ! انگار تیر خدا دقیقا به هدف خورده بود !
سیّدی أخرج حب الدّنیا من قلبی
مفاتیح رو بستم و تا خود صبح گریه کردم !
هر چه می کِشم از دست این دل و دنیا و ما فیهاست !
مگه این دل چقدر گنجایش داره ؟! پُرش کردیم از محبت اضداد !
چه بلوایی بپاست توی قلبهامون ! شده کاروانسرا !
امروز یکی میاد ، فردا یکی میره ! گاهی هم یک عدّه با هم میان و .....
امان از وقتی که بعضی ها بجای عبور ، قصد اقامت کنند !!!
چنان مقیمِ حُجره های دلت میشن که .............
بعضی ها هم خودشون میرن ولی روی دیوارهای مخروبه این اقامتگاه با چاقوی تیز یادگاری مینویسند !
به تعداد موهای سرم غل و زنجیر تعلق به دست و پای دلم بسته شده !
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

خدایا !
خسته ام ! خسته ....... خسته ........ خسته .........
از خودم ، از دلم ، از دنیا این عجوزه هزار داماد !
خسته ام از این داد و ستد که هیچ سودی نداره جز تار موی سفید و دلی شکسته و هزار پاره !
از این دل دادن ها که هیچ وقت نتونستم درست پس بگیرم !
از مسیری که تمام عمر به غلط رفتم و آخرش به مقصد نرسیدم !
عمریست که اندر پی اغیار دویدیم
از یار بریدیم و به مقصد نرسیدیم
.
.
.
میگن این شب ها زمان خونه تکونی دلهاست !
کاش دل منم تکونی می خورد و خالی می شد از این همه غل و زنجیر اسارت !
کاش تور محبت کسی برام پهن می شد که یک باره و یک جا تمام ظرفیت قلبم رو تسخیر می کرد و جایی برای غیر نمیگذاشت !
کاش دلم ظرف محبت کسی می شد که مِهرش برام مَرهم بود نه زخم ! کارش بند زدن بود نه شکستن !
کاش ...........
خوب که فکر می کنم می بینم این تور پهنه اما این منم که لیاقت صید شدن ندارم ! توی کاروانسرای دلم حجره خالی نمونده !
خدایا کمکم کن !
کمکم کن تا مسافرای این کاروانسرا رو با روی خوش بدرقه کنم و بعد آب و جارویی بدست بگیرم و خونه دلم رو برای اقامت دائمی کسی مهیّا کنم که تپش های قلبم رو مدیون او هستم !
خدایا !
مهر دنیا رو از دلم بیرون کن و سراچه دلم رو جایگاه محبت اولیائت قرار ده .....
سَیّدی ! أخرِج حُبَّ الدُّنیا مِن قلبی .....
از باد در بدر ترم و کو به کو ترم
وز طفل خانه گمشده پر جستجو ترم
مردم به چشم آب نگاهم کنند ، لیک
من از سراب پیش تو بی آبرو ترم
پرواز را ، ز بام تو آغاز کرده ام
سنگم مزن که در حریم تو همچون کبوترم
*****
به نقد نشسته ام واژه های شعری را که در لحظه های غربتم ، بی تو و به یادتو ، زیر لب زمزمه می کنم !
بیت اول :
کاش اینگونه بودم !
آواره هجران تو !
به سان طفلی خانه گم کرده !
چونان باد ، در بدر !
که اگر این گونه بودم ، ظهورت را به نظاره نشسته بودم در سراچه دلم !
کاش اینگونه بودم !
از باد در بدر تر و آواره تر !
از طفل خانه گمشده پر جستجوتر ...!
بیت دوم :
حقیقتی تلخ !
عزت و آبرویم را نزد خلایق مدیون تو هستم
حال آنکه به کوچکی قطره ای نزد تو برایم آبرو نمانده است !
چشمان بینای خدا در زمینی !
و من چه جسورانه در مقابل نگاه نافذت گناه می کنم !
چه حقیقت تلخیست این بیت !
کاش شرم میکردم از حضورت !
کاش برای خود آبرویی ذخیره میکردم نزد تو !
بیت سوم :
تردید دارم !
با تمام بدی هایم ، تردید دارم طَردم کنی !
نه ! اصلا یقین دارم !
یقین دارم به محبت و عطوفتت !
شک ندارم که به سان پدر ، دلسوزی و همچون مادر ، مهربان !
گنجشگک بی پناهی را که برای پرواز ، بام تو را گزیده است
سنگ نخواهی زد !
دلم به مهربانی ات خوش است !
به اینکه زیر بال و پر زخمی ام را می گیری و ...
*****

گاهِ آمدنِ توست !
و من چه شرمسار و رو سیاهم
که برای پیشکش به آستانت ، دستانم تُهیست!
حال عجیبی دارم ! احساس می کنم به اندازه تمام آب های زمین ، اشک ، پشت حوضچه چشمانم جمع شده و به وسعت همه کوه های این کره خاکی ، غمی روی دلم سنگینی می کند !!!
بغض راه گلویم را مسدود کرده و درد در تمام فضای سینه ام پیچیده است !
روز پدر است و من دلتنگ پدر ...
کاش آغوش گرم و پر مهر پدر ، ملجأ و پناهم می شد و دستان پر عطوفتش بوسه گاه لب های عطشناکم !!!
تاب نوشتن ندارم ..... باران ، پنجره دیدگانم را تار کرده است .....
آسمانا همه ابریم گره خورده بهم
سر به دامان کدام عقده گشا گریه کنیم ؟؟؟ !!!