تبليغاتX
تمنای وصال
بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آغوش باز کن پدر !

خسته و رنجور و دل شکسته ،

با کوله باری از نیاز

سوی تو می آیم ...

تا در حریم پر مهرت عقده گشایی کنم

و در آستان جانفزایت

غم از دل بزدایم

...

آغوش باز کن

که آهوانه بسویت پناه آورده ام ...

 

                  

 


در جوار آستان ملکوتی امام رئوف نایب الزیاره و دعاگوی تمامی دوستان خواهم بود. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:43  توسط بیقرار  | 

این روزها ،

حالِ چندان خوشی ندارم !

اسیرِ درمان و تخت و طبیبم !

درد ، میهمانِ جسمِ رنجورم گشته

و خواب از چشمانِ بیمارم رَخت بسته است !

داروهای بی اثر ،

غذای این تن خسته شده اند و

اشک و آه و ناله ،

قوتِ این روحِ بیقرار !

...

این روزها ،

درد و غم و غصّه

می آیند و می روند و گاه می مانند ...

اما نمی دانم ...

تو چرا نمی آیی ؟!

چون شمع ، قطره قطره آب می شوم

و ذرّه ‌ذرّه می سوزم

اما ...

نشانی از تو نیست !

 

 

و خوب می دانم

که بستر پر التهابم

تنها با حضور تو آرامش می گیرد

و دردهای بی شمارم

 با دستان پدرانه توست که التیام می پذیرد ...

 

*****

 

بر سر بالین بیمار رخت روزی گذر کن

بین که جز عشق تو بر بالین پرستاری ندارد

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 7:20  توسط بیقرار  | 

 

اگر نبودیم آن روز که دستان سراسر عطوفت و عظمت

امیر مومنان علی بن ابی طالب علیه السلام

را به نشان بیعتی نا گسستنی بفشاریم ،

اما ...

امروز چونان کوه ، استوار ، ایستاده ایم !

نه دست ، که دل هایمان

دخیلِ دست های ولیِ زمان

مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف

می شوند .....

و آوا سر می دهیم :

.

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 10:50  توسط بیقرار  | 

باز هم جا ماندم ...

نه میهمان عرفات شدم

و نه زایر شش گوشه !

پارسال ، صحن و سرای آن امام رئوف ،

میزبانِ عقده های دلم شد و

امسال ...

کوله بار سنگین گناهان

زمین گیرم کردند

و ماندم در اسارتِ این قفس !

سیلابِ دیدگانم رخصت نمی دهند ...

.

.

گاهِ نیایش است

دعایم کنید ...

 

--------------------------------------------------------------------------------------

 

بعد نوشت :

عرفه امسال هم گذشت !

کی میدونه سال دیگه کجاییم ؟!

زیر خروارها خاک ؟! صحرای عرفات ؟! بین الحرمین ؟!

یا بازهم اسیرِ زندانِ بی کسی؟؟؟

خدایا !

حسرت تنفس در هوای روحبخش عرفات رو بر دلم نگذار !

همون جایی که رایحه دل انگیز گل نرگس ، فضا رو معطر کرده !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 17:16  توسط بیقرار  | 

 پدر را دیدم ...

با همان هیبت همیشگی !

با قامتی بلند ، با وقار و آراسته

با همان چهره نورانی ...

عازم زیارت بود ؛

پا در رکابش شدم

به سان کودکی هایم ، گام به گام همراهی اش کردم ؛

اما ...

مسیر تشرّف ، مسیر همیشگی نبود !

ابهّت و عظمتش نفس را در سینه ام حبس کرده بود

و زیبایی و جمالش ، شوق زیارت را در دلم افزون می کرد ...

شاید مسیر ملکوت بود !

راهی که سالهاست پدر ، برای زیارت برگزیده است !

به آستانه رسیدیم ، پدر ایستاد ...

سر به آسمان داشت و تلألؤ گنبد !

بلند بلند اذن دخول خواند ...

... و من بودم و بغضی گلوگیر و دستانی بی رمق ...

من بودم و نم نم اشکی که سیلاب شد ...

هق هق گریه ای که ضجّه شد ...

.

.

.

چشمانم را گشودم

نه از صوت دلنشین پدر خبری بود و نه از چشمک طلایی گنبد اثری !

تنها ، ردّ پای گرم اشک بر گونه هایم جا مانده بود ...

و گلویی که از شدت هق هق و ضجّه می سوخت ...

دلتنگ تر شدم  !

برای هر دو پدر !

پدری که سالهاست حسرت بوسه بر دستان پر مهرش بر دلم مانده ...

و پدری که آغوش گرم ضریحش ، پناهِ بی کسی هایم بوده و هست ...

 

 

به یاد آوردم ... سال گذشته ... شب ِ میلاد ... همینجا ... چگونه پدر خطابش کردم و ...

یک سال گذشت اما ...

هنوز همان طفل خطاکارم ، که سنگ می اندازد و شیشه می شکند ...

و نیز قلب حجتِ خدا را ... اما نه از روی لجاجت ، که از سر بازیگوشی و شیطنت ...

و هنوز همه امیدش به هیبتِ پدر است و پناه گرفتن پشت آن قامت رعنا ...

 

باز هم ضمانتش می کنی ؟!

 

" الا یا ضامن آهو

بجز کویت کدامین کو

پناهم می دهد آخر ؟ "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:31  توسط بیقرار  | 

   دیرتر از هر روز از خواب بیدار شدم ؛ بس که فکرم مُشوّش بود و شب بد خوابیده بودم !

   تا اذان صبح فرصت زیادی باقی نمونده بود . مفاتیح رو برداشتم و ورق زدم .

   دلم میخواست دعای ابوحمزه رو زمزمه کنم ؛ بخاطر ضیق وقت به حالت تفأل یکی از صفحات مربوط به این دعا رو باز کردم .

   چشمم که به اولین جمله افتاد بغضم ترکید ! انگار تیر خدا دقیقا به هدف خورده بود !

        

     سیّدی أخرج حب الدّنیا من قلبی

  

   مفاتیح رو بستم و تا خود صبح گریه کردم !

   هر چه می کِشم از دست این دل و دنیا و ما فیهاست !

   مگه این دل چقدر گنجایش داره ؟! پُرش کردیم از محبت اضداد !

   چه بلوایی بپاست توی قلبهامون ! شده کاروانسرا !

   امروز یکی میاد ، فردا یکی میره ! گاهی هم یک عدّه با هم میان و .....

   امان از وقتی که بعضی ها بجای عبور ، قصد اقامت کنند !!!

   چنان مقیمِ حُجره های دلت میشن که .............

   بعضی ها هم خودشون میرن ولی روی دیوارهای مخروبه این اقامتگاه با چاقوی تیز یادگاری مینویسند !

   به تعداد موهای سرم غل و زنجیر تعلق به دست و پای دلم بسته شده !

 

                       غلام همت آنم که زیر چرخ کبود 

                       زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

           

 

   خدایا !

   خسته ام ! خسته ....... خسته ........ خسته .........

   از خودم ، از دلم ، از دنیا این عجوزه هزار داماد !

   خسته ام از این داد و ستد که هیچ سودی نداره جز تار موی سفید و دلی شکسته و هزار پاره !

   از این دل دادن ها  که هیچ وقت نتونستم درست پس بگیرم !

   از مسیری که تمام عمر به غلط رفتم و آخرش به مقصد نرسیدم !

              

                  عمریست که اندر پی اغیار دویدیم

                   از یار بریدیم و به مقصد نرسیدیم

                                     .

                                     .

                                     .

   میگن این شب ها زمان خونه تکونی دلهاست !

   کاش دل منم تکونی می خورد و خالی می شد از این همه غل و زنجیر اسارت !

   کاش تور محبت کسی برام پهن می شد که یک باره و یک جا تمام ظرفیت قلبم رو تسخیر می کرد و جایی برای غیر نمیگذاشت !

   کاش دلم ظرف محبت کسی می شد که مِهرش  برام مَرهم بود نه زخم ! کارش بند زدن بود نه شکستن !

   کاش ...........

   خوب که فکر می کنم می بینم این تور پهنه اما این منم که لیاقت صید شدن ندارم ! توی کاروانسرای دلم حجره خالی نمونده !

   خدایا کمکم کن !

   کمکم کن تا مسافرای این کاروانسرا رو با روی خوش بدرقه کنم و بعد آب و جارویی بدست بگیرم و خونه دلم رو برای اقامت دائمی کسی مهیّا کنم که تپش های قلبم رو مدیون او هستم !

   خدایا !

   مهر دنیا رو از دلم بیرون کن و سراچه دلم رو جایگاه محبت اولیائت قرار ده .....

      

 سَیّدی ! أخرِج حُبَّ الدُّنیا مِن قلبی .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 22:5  توسط بیقرار  | 

از باد در بدر ترم و کو به کو ترم

وز طفل خانه گمشده پر جستجو ترم

 

مردم به چشم آب نگاهم کنند ، لیک

من از سراب پیش تو بی آبرو ترم

 

پرواز را ، ز بام تو آغاز کرده ام

سنگم مزن که در حریم تو همچون کبوترم

 

 *****

 

به نقد نشسته ام واژه های شعری را که در لحظه های غربتم ، بی تو و به یادتو ، زیر لب زمزمه می کنم !

بیت اول :

کاش اینگونه بودم !

آواره هجران تو !

به سان طفلی خانه گم کرده !

چونان باد ، در بدر !

که اگر این گونه بودم ، ظهورت را به نظاره نشسته بودم در سراچه دلم !

کاش اینگونه بودم !

از باد در بدر تر و آواره تر !

از طفل خانه گمشده پر جستجوتر ...!

بیت دوم :

حقیقتی تلخ !

عزت و آبرویم را نزد خلایق مدیون تو هستم

حال آنکه به کوچکی قطره ای نزد تو برایم آبرو نمانده است !

چشمان بینای خدا در زمینی !

و من چه جسورانه در مقابل نگاه نافذت گناه می کنم !

چه حقیقت تلخیست این بیت !

کاش شرم میکردم از حضورت !

کاش برای خود آبرویی ذخیره میکردم نزد تو !

بیت سوم :

تردید دارم !

با تمام بدی هایم ، تردید دارم طَردم کنی !

نه ! اصلا یقین دارم !

یقین دارم به محبت و عطوفتت !

شک ندارم که به سان پدر ، دلسوزی و همچون مادر ، مهربان !

گنجشگک بی پناهی را که برای پرواز ، بام تو را گزیده است

سنگ نخواهی زد !

دلم به مهربانی ات خوش است !

به اینکه زیر بال و پر زخمی ام را می گیری و ...

 

*****

گاهِ آمدنِ توست !

و من چه شرمسار و رو سیاهم

که برای پیشکش به آستانت ، دستانم تُهیست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 16:58  توسط بیقرار  | 


حال عجیبی دارم ! احساس می کنم به اندازه تمام آب های زمین ، اشک ، پشت حوضچه چشمانم جمع شده و به وسعت همه کوه های این کره خاکی ، غمی روی دلم سنگینی می کند !!!

بغض راه گلویم را مسدود کرده و درد در تمام فضای سینه ام پیچیده است !

روز پدر است و من دلتنگ پدر ...

کاش آغوش گرم و پر مهر پدر ، ملجأ و پناهم می شد و دستان پر عطوفتش بوسه گاه لب های عطشناکم !!!


تاب نوشتن ندارم  .....  باران ، پنجره دیدگانم را تار کرده است  .....


     آسمانا همه ابریم گره خورده بهم 

                    سر به دامان کدام عقده گشا گریه کنیم ؟؟؟ !!!


     

            

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 17:13  توسط بیقرار  |